|
|
|
|
|
می روم بوشهر ..شاید آسمان تیره دلم بارید و یادم رفت هراس هر شب اوین و کهریزک ..شاید آرام گرفت دلواپسی همیشه و هر لحظه برادرم _ سعید نورمحمدی و محبوبه دوست داشتنی .. می روم به خیال اینکه شاید آرام آبی و عمیق بی انتهای دریای جنوب صدای گلوله و فریاد .. بوی خون و گاز فلفل را از کابوس شبانه ام گرفت ...می روم تا در امنیت مهربانی غریبی ها به خیال خوب قیصر نزدیکتر شوم که باور داشت : سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم.. می روم بلکه گرمای خلیج بی حوصلگی را از انگشت ها ی پر خمیازه و خیال کم رمقم گرفت...دارم می روم بوشهر ..خانه خانواده مهربان غریبی ..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:29 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
مسافر دیر کردی زود برگرد دلم را پیر کردی ......زود برگرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:38 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
به قول حدیث لزر غلامی نازنینم 'حال و روزم بد ..هوایم بد کاش می بردی مرا مشهد ......' |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:45 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
"در پناه امن ترین آقازاده دنیا " سوژه بود ..برای روزهای پر قصه 86 که هفته نامه آیینه ای بود هنوز و می نوشتیم..یادم هست که برای نگاشتنش به جمکران سفر کردم ..واژه های این گزارش سفارشی زهر ندارد که انگار زهرش را توی دلم جا گذاشته است ..به جمکران سفر کردم ..یک بار ..برای همیشه ..و بغض کاغذهای سفید و باورهای خالی ساده دل مردم هنوز دلم را سیاه می کند... از پس روزهای دور..روزهای سفارشی 86 ....... اینجا حریم زنده نرین آقازاده دنیاست. اینجا ضریحی نیست که برآن دخیل ببندی، باید دلت را گره بزنی و زلال باشی تا خودش را زیارت کنی. اینجا مسجد است، صاحبش خداست ولی سبب اش امام زمان، برای روزهایی که دستهایت خالی و تنهاست و دلت محتاج زیارت آقا امام زمان. «اینجا را گذاشته اند که بی صاحب نمانیم» این را جوانترین خادم می گوید وقتی از مسجد جمکران می پرسم:« یکی از لطف هایی که خدا به بنده اش می کند تا در مسیرهدایت واقعی قرارش بدهد، ارتباط و نزدیکی با امام عصر است، این که به جایی تعلق و نزدیکی داشته باشی، بدانی و یقین کنی که هر وقت دلت گرفت یا خدای نکرده محتاج شدی، کسی هست که عقده های دلت را برایش باز کنی، کسی هست که اگر سعادت داشته باشی و لیاقت شرف یابی به محضرشان را پیدا بکنی، دستت را بی نگرانی و منت به سمتش دراز کنی، کسی که نفسش شفاست و حضورش لااقل برای ما شیعیان قوت قلب». می گوید:« به استناد کتاب نجم الثاقب، آقا خودشان دستور ساختن مسجد جمکران را فرموده اند. به روایت همین کتاب شخصی به نام شیخ حسن بن جمکرانی در تاریخ 17 رمضان 373 هجری قمری در خانه خواب می بینند که آقا دستور شرفیابی به محضرشان را داده اند.خودشان خواب را اینطورروایت کرده اند- آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است، آن پير، حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:برو به حسن مسلم (كه در اين زمين كشاورزى می كند) بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند.عرض كردم: يا سيدى و مولاى! لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىكنند، آقا فرمود:تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هايى براى آن قرار می دهيم، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.به مردم هم بگو به این مکان رغبت کنند و آنرا عزیز بدارندو چهار رکعت نماز بر آن گذارند- به همین دلیل مسجد جمکران به نوعی زیارتگاه آقا امام زمان محسوب می شود. از همه جا به شوق زیارتشان می آیند وبه سفارش خودشان با آداب خاصی به محضرشان عرض ارادت می کنند». گوشه محراب نماز ایستاده، در آستانه و انگار قامت بسته بر این محراب خالی از امام، نمازمی خواند.می گوید:« از امام زمان روایت شده که هر کس در این مسجد دو رکعت نماز بخواند، مانند آن است که در کعبه خوانده باشد، ما که چشم بصیرت نداریم.شاید همان آنی که خیال می کنیم محراب خالیست، آقا در حال عبادت باشند.من همیشه پشت این محراب می ایستم و تصورم این است که به آقا اقتدا کرده ام.این کاملا دلی است». هر جمعه از تهران می آید اینجا تا به قول خودش عهد ازلی اش را با خدا فراموش نکند همان عهدی که انسان پس از تولد به نسیان و فراموشی می سپارد. با همین بهانه می آید، دو رکعت نماز امام زمان می خواند و دعا می کند که خداوند تمام لحظه های زندگی اش را به سمت رستگاری و خشنودی خودش هدایت کند. مهریه اش را به نیت قلبی همراهی با امام زمان 313 سکه بهار آزادی انتخاب کرده که به قول خودش شمار یاران امام زمان است و دلش می خواهد که این سعادت نصیبش بشود. هر جمعه حاجت هایش را می آورد اینجا که به قول خودش کجا ببرد از محضر امام عصر(ع) نجیب تر و بخشنده تر؟ و دعاهایش مستجاب می شود. که امام خواسته های هیچ دلی را بی حکمت بی جواب نمی گذارند. « دعاهایت را اینجا بنویس،می خوانند» کاغذ سفید کوچکی را می گذارد توی دستم ، حدودا دوازده ساله است.کارش همین است.اینجا (کاغذ عریضه) می فروشد.« بنویس، اگر حاجت هایت را بنویسی و بیاندازی داخل چاه امام زمان مستجاب می شود»می پرسم:«حاجت های خودت مستجاب شده؟» مکث می کند. هر چند که سوالم را بی جواب می گذارد اما اصرار عجیبی دارد. به خودم که می آیم کاغذ عریضه کوچک توی دستهایم است و دارم فکر می کنم. « اینجا در حریم مسجد چاهی است که خیلی ها اعتقاد دارند اگر خواسته شان را بنویسند و بیاندازند داخل آن حتما مستجاب می شود. خیلی هایشان را هم بی جواب نگذاشته، سندیتش را نمی دانم، اما انگار آقا نظری هم اینجا دارند. درباره خود من که جواب داده» اینها را فاطمه انیسی دانشجوی قم می گوید. دستم را می کشد و می برد به سمت ضلع ........مسجد. چاه کوچکی با میله حفاظت شده اینجاست. مردم دوره اش کرده اند. یکی از خدام مسجد جمکران مسئول این است که کاغذ های کوچک را از مردم بگیرد و توی چاه بیاندازد.از هجوم جمعیت کاغذ سفید توی دست هایم کمی مچاله شده، نگاه می کنم . پیرزنی عبور می کند و بی آنکه خواسته باشم می گوید :« بنویس اللهم الجعل لولیک الفرج...از خدا بخواه که فرج آقا امام زمان را نزدیک ترکند». فکر می کنم به مسجد جمکران، به چاه امام زمان، به «اللهم الجعل...»کاغذ های کوچک و خواستنی های بزرگ.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
مژده دهید باغ را ...بوی بهار می رسد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:1 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
طوفانی.....بد...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر زیبایی از گروس عبدالملکیان و چقدر با حال و رزمون سازگاره
سرریز کرده این پاییز . برف با لکه های نارنجی بهار با لکه های زرد
فصل ها می گریزند و خورشید که هی غروب می کند خرداد را پر از خون کرده. ما سراسیمه فرار می کنیم و کوچه های بن بست که آن قدر زیبا بودند این قدر ترسناکند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:22 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان دلم تمام شده تنم امروز، قتل عام شده مردي از دست هام برگشته دختري زير پا حرام شده گرگ باش و به گله رحم نكن بره زحمت كشيده، خام شده جشن مردانه ات مبارك باد! زن سركش دوباره رام شده نوش جان خواص، حرف دلش! بوسه اش قسمت عوام شده در سكوت از تو حرف خواهم زد با زباني كه بي كلام شده مرد اين ماجرا شروع شده زن اين ماجرا تمام شده! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 3:56 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
عبدالجبار كاكايي را نه از روزهاي صورتي و كلاس هاي شعر گفتگوي تمدنها..كه از فراخ سينه و سنگين و صبور كلماتي شناختم كه امروز..و چه خوب كه روزي شاگرد او بوديم ..چه خوب كه ... برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود . از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم . و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم. و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد. پسرم به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود . برگرفته از بلاگ سال های تا کنون ـ عبدالجبار کاکایی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:48 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر جا خوش کردی توی خیالم این روزها بین کلمات و واژ ه های بریده بریده و از نفس افتاده چقدر کلمات بی تو به لکنت افتاده اند این روزها.. روزهای بی پناه و پر درد این روزها که هیچ حادثه ای میل مهربان شدن ندارد حتی خیال تو... بی ربط:ذهنم به طرز مشهودی این روزها از دل اتفاقات پا پس می کشه! کمتر از همیشه و پر لکنت می نویسم .. شرمنده دوستانی که باید ازشون می نوشتم و دلنگرانی و دلتنگی نذاشت..خدا دوستان سبز در بند را در پناه خودش بگیره و عاقبت به خیر کنه ..
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:22 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
کتابخانه ديجيتال جهان افتتاح شد. علاقمندان از سراسر جهان مي توانند به منابع الکترونيکي اين کتابخانه از طريق وب سايت آن دسترسي داشته باشند . اين وب سايت از 21 آوريل در اداره ي مركزي يونسكو در پاريس كار خود را آغاز کرد. در اين وب سايت كتاب هاي نادر، نقشه هاي تاريخي، نسخ خطي، فيلم و عكس از كتابخانه ها و آرشيوهاي سراسر جهان ارائه مي شود. مراجعه كنندگان به اين سايت قادر خواهند بود تا به تمام اين موارد به هفت زبان عربي، چيني، انگليسي، فرانسوي، پرتغالي، روسي و اسپانيائي دسترسي يابند. 32 موسسه از برزيل، بريتانيا، چين، مصر، فرانسه، ژاپن، روسيه، عربستان سعودي، و آمريكا براي اجراي اين پروژه به ياري سازمان يونسكو شتافتند. اجراي اين پروژه نخستين بار در سال 2005 به وسيله ي بزرگ ترين كتابخانه ي جهان يعني كتابخانه ي کنگرس آمريكا به يونسكو پيشنهاد شد. كتابخانه ي الكترونيكي جهاني به آدرس www.worlddigitallib rary.org يا http://www.wdl. org/en / در دسترس كاربران مي باشد. «کتابخانه ديجيتال جهان» جلوههاي فرهنگي نقاط گوناگون جهان را به صورت چندزبانه و رايگان در اختيار کاربران قرار ميدهد . چند لينك جالب از اين سايت http://www.wdl. org/en/item/ 2679/zoom. html http://www.wdl. org/en/search/ gallery?ql= eng&l=Persian |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:45 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:48 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
جام مرا شکسته کسی ، مست می رود آهسته تر برو که دل از دست می رود ..... نه سرد می شوم نه گرم حالا دستهای تابستانی آت را بردار و ببر ...... دستهام بوی باروت می گیرد از تو که می نویسم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:43 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:36 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
روایتی که خواندن ندارد
مثل خواب بعد از قصه هستي دو ساله نمی خواستیم روایتگر تکراری مرگ باشیم. رفتیم تا به قول فریدون صدیقی (روزنامه نگار) زندگی را جستجو کنیم ولی مرگ نمی خواست در حاشیه بماند . شانه به شانه مان آمد تا باور کنیم ازروزی که به دنیا می آییم یک مرگ بدهکاریم.
غسالخانه .مرگ می آید آرام و بی صدا و می خزد روی برانکارد .اسمش سیاه می شود و مرد ، با چکمه های مشکی و اونیفرم سبز صدا می زند: " خانواده مرضیه" .زنی روی زمین پخش می شود ، شیون می کند، فریاد می کشد و با لهجه محلی چیزهایی می گوید که نمی فهممشان ولی می دانم داغدار فرزند است.مرضیه بیست و هشت ساله را بلند می کنند هفت مرتبه بالا و پائینش می گذارند و می گویند :"لا اله الله" .زنی کل می کشد و بر سر و سینه اش می کوبد ..پاهایم سست می شود، بر میگردم ، دستم را می کشد ، همسفر غسالخانه ام را می گویم ، به رسم عادت همیشه آمده است اینجا تا به قول خودش روحش سبک شود، " سبک شود؟؟ " نگاهش می کنم ، قلبم تند می تپد ، نفسم که در نمی آید . پاهای سنگینم را روی زمین می کشم .جمعیتی سوگوار هلم می دهند داخل، بی آنکه خواسته باشم .مرگ هجوم می آورد و دستهایم یخ میکند. هاش می کنم و به حرکت انگشتهایم خیره می مانم . دست هایش خشک شده ، چسب های بیمارستان را از دستش جدا می کنند. بوی سدر و کافور می زند بالا .همراهش آرام نگاهش می کند و زیر لب زیارت عاشورا می خواند و فکر می کنم چه رنجور، انگار برای مردن هم جان ندارد
. زل زده توی چشمهام ، قالب تهی می کنم .چشم هایش باز بازند ، خیلی سن و سال ندارد .نگاهش می کنم به مردمکهایش که گشاد شده .انگار خانه را رفت و رو کرده ، شام بچه هاش را داده و با خیال راحت...چشمهاش مهربان و مادرانه اند .خورشید خانم مرده ، تنش داغ نیست، دارند غسل میتش می دهند .اما انگار نه انگار .انگار نه انگار که دخترش زجهه می زند، ناله می کند ،مادر مادر می گوید و با تمام وجود به شیشه های یخی غسالخانه می کوبد . چشم هاش را می بندد .آنقدر آرام خوابیده و آنقدر ظریف توی کفن اش می گذارند که حس می کنم مرگ زنیست همین نزدیکی ها و دارد با کاسه آب و گل محمدی بدرقه اش می کند. صدای وحشتناکی آید، جیغ می زنم.زنی از آنطرف شیشه می خندد به چشم های حیرت زده ام نگاه می کند وبا ایما و اشاره می گوید : " نترس ، میله بود خورد به شیشه.." نا خواسته اطمینان می کنم به چشمهایش که جوانند وشوق زندگی دارند و دلم آرام می گیرد . می رود کنار سکو سیاه نگاه هاش مطمئن و متفاوتند مرده را که می شورد حرف می زند . خیال می کنم به او هم می گوید نترس ، مثل من . اما مرده هم آرام می گیرد ؟ مثل من؟
تلفنم زنگ می خورد ، نگاه می کنم پناه نوشته " دیشب خواب دیدم می پرسم سوژه چطور بود و گفتی من خودمو پشت شیشه ها دیدم" تکیه می زنم به دیوار چشمهام را می بندم که نبینم و این اولین بار است که از تاریکی پشت پلکها می ترسم . صدای همهمه و شیون یه صلوات تبدیل می شود جمعیت رو به روی یکی از شیشه ها ایستاده اند . می خندند و اشک می ریزند .خیال می کنم کسی دوبار ه زنده شده آرزو می کنم...اما نه..پیر زنی می گوید " خوشا به سعادتش ، جاش تو بهشته، سر زا رفته" .تنهاست کسی نیامده تا بدرقه اش کند و این همه زن بی انکه بدانند کیست این مادر را غریبانه بدرقه می کنند .مادری که حتی کودکش را در آغوش نگرفته ...چه بیرحمانه می آید حتی وقتی در انتظار تولدی!
حس می کنم ریه هام سنگین شده و نفس هام بوی مرگ می دهد می روم به سمت در خروجی ، دختر جوانی تعادلش را از دست می دهد و می افتد توی بغلم، می ماند ،.شانه هاش می لرزد و بی هیچ صدایی زار می زند ..بلندش می کنند ،دستهام را رها نکرده همراهش بر می گردم و می ترسم از مرگ که چنگال های قوی دارد..می ترسم از مرگ، می ترسم از جدیت مرگ که حتی وقتی سوژه گزارش است آدم را رها نمی کند . کاش دیگر کسی نیاید ..و می آید مرگ که تمامی ندارد.
مادری داخل می شود آهسته به اولین شیشه می زند و می گوید :" گفتن بغلش می کنن ، خودشون می آرنش ، نیاوردن هستیه منو؟" ، می نالد:" اینجام باید منتظر بمونم؟؟" " هستی یعنی زندگی ، به خدا هستیم خوشکل شده بود ، هستیم فقط یکسال و هشت ماهش بود، چهار ساعت پیش شیرش رو خورد ، چهار ساعت پیش.." و جیغ می کشد . پشت شیشه را نگه می کنم ،آرام است انگار شيرش را خورده قصه اش را گوش كرده و آرام خوابيده ،زنی مادرانه بغلش مي كند ، آهسته روی سنگ می گذاردش و با حساسیت موهای مشکی خرگوشی اش را باز می کند. لاک نارنجی ناخنش را می گیرد وآنقدر آرام و مطمئن غسلش می دهد که شک می کنم مرگ چیزی به غير از زندگيست. مرگ مرگ است،زن و مرد نمي شناسد با هيچ لهجه و قومي نسبتي ندارد وقتي بايد بيايد مي آيد و خواب ليمويي دختر بچه ها را به كام مادرانشان تلخ مي كند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:30 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
خوانديم و شنيديم که به دليل نبود نور و گرما، کودکان نوار غزه، کتاب هاي درسي خود را مي سوزانند. شگفتا، در گريه هاي مشترک ما، خبري از بيداري صلح طلبان جهان نيست؟ قفل بر دهان غزه ي خسته بسته اند. موش و موريانه کليد اين کرانه ي بي جهان را جويده است. سرد است اينجا بي انصاف، تاريک است اينجا بي انصاف، اينجا مدرسه، تعطيل مشق ها، بي خط کتاب ها، کهنه مدادها... منتظرند، دنيا کور است؛ روشنايي را از ما ربوده اند راه را از ما ربوده اند نقشه را از ما ربوده اند. من «نقشه ي راه» را مي سوزانم، اما باز سرماي گزنده، لاکردار است. دفتر نقاشي هاي خود را مي سوزانم، اما باز سرماي گزنده، لاکردار است. کتاب هاي مدرسه مشق ها، مدادها و مرگ را مي سوزانم، اما باز سرماي گزنده، لاکردار است. ديگر چيزي براي گرم کردن شب هاي اًشغال شده باقي نمانده است، جز يکي کتاب معطر، که آن را گرم در آغوش ايمان خود گرفته ام. من خود را مي سوزانم اما شعرهاي تو را هرگز... محمود درويش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:24 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای اهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
می دانم همیشه حیاط انجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لا اقل حتی هر وهله گاهی هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده...بی پنجره...بی در...بی دیوار....هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است..من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می ایدرفته بودی خبر از ارامش اسمان بیاوری؟!
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده یاشد
بی حرف از ابهام و اینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن!
بیا برویم رو بروی باد شمال
ان سوی پرچین گریه ها
سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
که بی راه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر اداب لاجرم خسته ام
بیا برویم!
ان سوی هر چه حرف و حدیث امروزست
همیشه سکوتی برای ارامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان
به یک وازه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از اواز ان همه سال وماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد اورم
من خودم هستم
بی خود این اینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه ... صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت! هِه! مرا نمیشناسد مرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا تا تو دوباره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد! نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است همين دَمدَمای صبح ستارهای به ديدن دريا آمده بود میگفت ملائکی مغموم ماه را به خواب ديدهاند که سراغ از مسافری گمشده میگرفت باران میآيد
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی ديگر خانهنشين میشويم. کاش نامه را به خطِ گريه مینوشتم ریرا چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد هی بیصدا و بیسايه بميريم! هی همينْ دلِ بیقرارِ من، ریرا کاش اين همه آدمی تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی میداشتند ریرا! ریرا! تنها تکرار نام توست که میگويدم ديدگانت خواهرانِ بارانند. به گمانم بايد
برای آرامش مادرم دعای گريه و گيسو بُران باران را به ياد آورم دلم میخواست بهتر از اينی که هست سخن میگفتم وقتی که دور از همگان بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست. آسوده باش، حالم خوب است فقط در حيرتم که از چه هوای رفتن به جائی دور هی دل بیقرارم را پیِ آن پرنده میخواند! به خدا من کاری نکردهام فقط لای نامههائی به ریرا گلبرگ تازهئی کنار میبوسمت جا نهاده و بسيار گريستهام چرا از اين که به رويای آن پرندهی خاموش خبر از باغات آينه آوردهام، سرزنشم میکنيد!؟ خب به فرض که در خواب اين چراغ هم گريهام گرفت بايد برويد تمام اين دامنه را تا نمیدانم آن کجا پُر از سايهسارِ حرف و حديث کنيد، يعنی که من فرقِ ميانِ دعای گريه و گيسو بُران باران را نمیفهمم؟! خستهام، خسته، ریرا ....... خداحافظ ...! خداحافظ پردهْنشين محفوظِ گريهها خداحافظ عزيزِ بوسههای معصومِ هفتسالگی خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم خلاصهی هر چه همين هوای هميشهی عصمت! خداحافظ ... ای خواهر بیدليل رفتنها خداحافظ ...! حالا ديدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديدهاند. پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهی محرمانه سخن مگوی نمیخواهم آزردگانِ سادهی بیشام و بیچراغ از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند! قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود قرارِ ما به سينهسپردن دريا و ترانه تشنگی نبود پس بیجهت بهانه مياور که راه دور و خانهی ما يکی مانده به آخر دنياست! نه، ... ديگر فراقی نيست حالا بگذار باد بيايد بگذار از قرائت محرمانهی نامهها و روياهامان شاعر شويم ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدهاند ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست! حالا میدانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشهی عصمت خواهی رساند. يادت نرود گُلم به جای من از صميم همين زندگی سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس! ديگر سفارشی نيست تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربستهئی که دی ماه به ايوانِ خانه میآيند خداحافظ! پ.ن: سید علی صالحی عزیز و این بی نظیر کلمات همیشه حال منو خوب می کنه! دارم اسباب کشی می کنم از بلاگ ۳۶۰ که داره بسته میشه به اینجا. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:21 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
دستی فشر ماشه آغازجنگ را /پر کن دوباره دخترگم این تفنگ را/داریم می رویم به جنگ برادران/حوا کجاست مویه کند این درنگ را..................
تمام شد.کسی امروز دست هاش بوی خون فرزندان وطن گرفت و کوچه های شهر از ازدحام دست های گره خورده خالی نشد ... تمام شد امروز فصل تازه ای برای ایران است باید به یاد داشته باشیم ۲۹ خرداد ۸۸ باید از حفظ کنیم ۲۹خرداد ۸۸ و دریغ از روزگار بی اعتبار پر درد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:46 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
1.محيط زيست موجوز قطع 8هزار درخت را صادر كرد اين اقدام در راستاي ساخت اتوبان سه بانده که از پارک ملی گلستان خواهد گذشت صورت گرفته و به خروج پارك از ليست کنوانسیون جهانی محیط زیست و نابودي اكوسيستم منطقه منجر خواهد شد.
2.صغري خانم كه همسايه كبري خانميناس پريروز كه عروسي همسايه زن داداش اكبر آقا بود گفت خدا رو شكر كه 24 روح ميليون نفر شاد شدند
3.خدايا شكرت.آههههههههههههه من بسيار خوشبخنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:42 توسط مطهره کشاورز
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی چنان بدم که مبادا ببیینی ام
حتی اگر به دیده رویا ببینی ام ............. گاهی چنان بدم.......... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 3:52 توسط مطهره کشاورز
|
|
||