X
تبلیغات
ماهی سیاه کوچولو - درخت خونبار زرآباد

ماهی سیاه کوچولو

یادداشت های بی مخاطب

از تصویر بهت چشمهای مرد از بغض نگاههای  گره خورده بر ضریح امامزاده سفر به آغاز می شود  به بهانه کشف گروهی راز تادانه و هوای آرام گرفتن در حریم امن امامزاده علی اصغرزرآباد

5:30دقیقه صبح 80 کیلومتری  قزوین  در پیچ و خم جادهای پر تنفس الموت  همراه سخاوت دوست،دلم بهانه می گیرد و خیالم گم می شود در  ارغوانی  کبود آسمان که در تلاقی  با کوه انگار آغوش گشوده است تا رویاهایت را برای پر گشودن میزبان شود. ..جاده می رود تا بینهایت و حس گس غریبی زیر پوستم جوانه می زند.

***

..(این روستا دو اتفاق مقدس را به آغوش کشیده است اول آن درخت چنار 2000 ساله ای  که هر سال صبح عاشورا خون گریه می کند و دیگری بقعه متبرک امامزاده علی اصغر که بر اساس مستندات تاریخی برادر رضاعی امام رضا(ع) می خوانندش)،این را یکی از( آزاد)ها می گوید میزبان مهربان گروه که اجدادش از ساکنین قدیمی زرآبادند. 

میگوید: (این امامزاده صاحب کرامات بسیار است،خیلی ها از خوان کرمش بهره برده اند.سلامت گرفته اند و گره از کارهایشان گشود شده .دلیلش هم همین است که هر سال بیش از هزار زائر می آیند خواسته هایشان را نذر می کنند و دلهایشان را دخیل می بندند).

جاده می رود . سرخی طلوع  پهنای آسمان  الموت  را پرمی کند.فکر می کنم به درخت خون بار زرآباد و پلکهام از این خیال سوال انگیز سنگین می شود. 

***

پلک که  باز می کنی فقط سپیدی برف است که می زند توی چشمهایت.راه ورود یخ بسته ست وسرمای استخوان سوز هوا تصمیم گروه ، برای کنجکاوی و پرسه در روستا را بی نتیجه می گذارد. میهمان سخاوت زرآبادی ها می شویم  و  یک روز کامل بخاری  اتاق کوچک بزرگ  روستا، شنیدن حکایت های متفاوت از امامزاده و درخت  خونبار گرممان می کند.

می گوید: ( روایت است که علی اصغر همزمان با خواهرشان حضرت معصومه (س) برای زیارت امام رضا (ع) راهی مشهد می شوند . خواهرشان با شنیدن خبر شهادت حضرت رضا در قم اقامت کرده و همانجا به دیار باقی شتافتند. آقا علی اصغر هم که در مسیر حرکت به به آبادی الموت رسیده بود زخمی شد و وصیت کرد او را به زرآباد منتقل کنند و در زمینی میان 5درخت که به اذن خدا بر جدشان حسین خون گریه می کند دفن کنند).

می گوید: (هرسال فوج فوج زائر است  که به زیارت می آید،می گوید اینجا کسی به تجارت نمی آید اما امامزاده رئوف تر از آن است که خواسته های دلی را بی جواب بگذاردو.. از شفا می گوید).

مشتاق می شویم ، حس کنجکاوییمان بر سرمای نیمه شب و سختی عبور از کوچه های پر برف   روستا چیره می شود و امامزاده اسرار آمیز آغوش می گشاید:  ( السلام علیک یا..........

 .............

دستهایش می لرزد.ناخن های حنا زده اش نخ سبز را به پردههای فلزی گره می زند و بغض توی صدایش می شکند: ( یا امامزاده،فقط به خاطر معصومیتش، من از تو جواب می خواهم)،(بلند شو فاطمه جان راه برو که برویم خانه ، صدایش کن ،بگو آقا من را خوب کن) .

سر دیگر نخ به دور دستهای 12 ساله دخترک گره می خورد که بیماری اش نادر است و مادرش او را از شیراز آورده تا اینجا کنار این ضریح مقدس شفا بگیرد.نگاه می کنم به دخترک که جان ندارد و چشم هایش که از شوق زندگی سرشارند.

زنی می آید (پنجه فولاد ) _نماد دست بریده حضرت عباس _ را بر سر و صورتم می کشد و می بندد کنار ضریح: ( مریض دار ،حاجت دار، آنهایی که دلشان سنگه، حاجت دارند .به خوبی خود حاجتشان بده آقا، دلبر) می گوید 10 سال پیش شفای دختر صرعی اش را از امامزاده گرفته و 10 سال است که  هر صبح عاشورا می آید اینجا و تشکر می کند و قربان صدقه اش می رود درست مثل مادری که فرزندش را (تصدقت بشوم،عزیز،دلبر،همه را نظر کن) گرههای سبز دخیل بر ضریح را باز می کند تا گره از مشکلات باز بشود و به دیگران امید می دهد که ( با کریمان کارها دشوار نیست).

به ضریح کوچک امامزاده نگاه می کنم به اشتیاق و امیدواری زن که هنوز سر گرم پنجه فولاد است که هنوز امید شفا می دهد که هنوز.....

و نگاهم از میان این همه تصویر لبخند دختر بچه 5ساله  که با نخ سبز به ضریح متصل است را  می دزدد و خیالم گم می شود در گاه و بیگاه  لحظه های مادرانی که به شوق شفا از شرق و غرب و شمال و جنوب ایران آمده اند اینجا.

..شفا؟!

خادم حرم می گوید: (اگر دلت سخت تر از آن است که تنها با گرفتن سراغ از شفا یافته هاآرام شود سید الاسلام خادم سالخورده امامزاده زنده ترین گواه است که می تواند هم اسم آدرس شفا یافتگان را بدهد و هم هر آنچه از خوان کرم آقا نصیب خودش شده است را روایت کند.

 حوالی صبح ، تراکم حسی عجیبی که نمی شناسمش سنگینم می کند. از حریم ضریح امامزاده علی اصغر می زنم بیرون . بی خیال سرمای استخوانت سوز دسته های عزاداری امام حسین به راه است. درخت خونبار را سراغ می گیرم که گویی این لحظه ها از همه بیتاب تر است.

 

 تادانه مقدس

می گوید :( در الموت به درختهایی که کنا ر امامزاده رشد می کنند تادانه می گویند.یعنی دردانه ،یکی یکدانه و این درخت چنار 2000 ساله هم دردانه الموتی هاست که شور حسین به سینه دارد).  سوال چشم های محتاط و ناباورم را بی جواب نمی گذارد.خادم حرم را می گویم و از راز درخت می گوید: ( خیلی از روستاییان معتقد هستند که درخت کهنسال زر آباد روزی که عاشورا  به وقوع پیوست  به اذن خدا میزبان یکی از مرغانی بود که به اذن خدا مامور شده بود تا با آغشته کردن خود به خون حسین (ع) پیام عاشورا را در دنیا منتشر کند حالا هر سال هنگام اذان صبح در روز عاشورا سمغ قرمز رنگی ا ز آن جاری می شود) و بر صحت  این روایت اسرار نمی کند.

می گوید: اعجاز درخت خونبار زر آباد  در این است که در فصل سرما در آوندهای درخت برگ ریز هیچ مایعی اعم از سمغ و .. جاری نیست حتی اگر شاخه اصلی درخت قطع بشود. این همان چیزی است که تجربه درخت زرآباد را متفاوت می کندو هیچ استدلال علمی  هم ناقض اعجاز آن نیست.به همین خاطر است که خیلی ها این درخت را مقدس و نظر کرده می دانند و برایش نذر می کنند).

فکر می کنم همینهاست رازجاودانگی قصه قدیمی تادانه؟!

 زنی  به طرفم می آید . دامن چین واچین بنفش آبی اش کشیده می شود روی زمین. گوسفند فربه سیاهی را می کشد کنار درخت.

.آورده است قربانی اش کند. دست هایش را دراز می کند و نخ سبز گره خورده روی شاخه درخت تاب می خورد.

***

دم دمهای صبح است دستهای عزاداری که  شور و حال تازه ای گرفته اند.بر سر و سینه خود می کوبند.عرق اشکها را از سر و صورت عزاداران می شوید .گروهی از هوش می روند

...و صدای اذان صبح ..

چشم  اعضای گروهی حیرتزده بر شاخه ای

  درخت دخیل می شود  مایع قرمزی می چکد روی زمین و آستانه

امامزاده  علی اصغر زرآباد پر می شود از صدای (شاه شهید) گویان عزادار..

*گروه که انگار چیزی بر وجودش سنگینی کرده باشد به طرز مشهودی از دل ماجرا پا پس میکشد و حواسش را پرت شعله های آتشی می کند که انگار سهمی از گرمایش نمی برد *

 فکر می کنم به صمغ تیره درخت ، به دقیقه های اذان صبح . .یک دنیا سوال بی مهابا به ذهنم هجوم می آورد و پیر مرد که انگار تمام فکرهای مرا شنیده است بی بهانه می گوید: اینجا کسی به کنکاش نمی آید.اینجا تنها دل است که بی جواب نمی ماند.

 *برگرفته از یادداشت یک همسفر 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:4 توسط ماهی سیاه کوچولو |


آخرين مطالب
»
» هذیان
»
» هیچ نگاری
»
»
»
» خاموشي‌ات..
» ...
»


Design By : Pichak